5 سالگی اولین دیدار مامان و بابا
سلام عزیزترینم
امروز میخوام یه مطلب در مورد خودمو باباجون بهت بگم
منو بابا رضا 5 سال قبل مثل امروز 10 اسفند برای اولین بار همو توی اداره دیدیم
5 سال از اون روز گذشته و من هنوز همه ثانیه هاش یادمه
یادمه شدیدا سرم شلوغ بود
بابا و یه آقایی اومدن توی اطاقمون
سرم حسابی شلوغ بود و داشتم با تلفن حرف میزدم
دوستم ازشون پرسید بفرمایید گفتن با من کار دارن
چند دقیقه ای طول کشید تا تلفنم تموم بشه و اونا همون طور واستاده بودن
بعد سرمو بالا گرفتم و گفتم بفرمایید
سرمو که بالا گرفتم یه آقای میانسال و قد بلند دیدم
پشت سرش یه آقای متوسط که یه لبخند پهن روی لبش داشت
اون آقا که بعدا فهمیدم از دوستای آقا رضای اشرفی (پسر دایی مامانی مشهد و همکار سابق من) بودن و با بابا اومده بودن تا منو ببینن
هنوزم اون لبخند بابا رو یادمه
اون آقا گفت قرار بود آقای اشرفی یه نامه با شما برای من بفرستن
اینو که شنیدم تعجب کردم. آخه شب قبلش طاهره خانم (همسر آقا رضا) به من زنگ زده بود و گفت بیا با هم بریم کلاس
. به اون آقا گفتم من دیشب با خانم آقای اشرفی صحبت کردم ولی از نامه هیچ حرفی به من نزدن
بابا هم خنده اش پهنتر شده بود
اینو که گفتم اون آقا گفت عه خوب باشه . ممنون
و رفتن
وقتی رفتن به دوستم گفتم اینا خیلی مشکوک بودنا
اونم گفت آره منم حس کردم
و این شد جریان اولین دیدار منو بابا رضا
اون روز حتی تصورشم نمیکردم کخه 5 سال بعد از اون روز منو اون آقا با هم ازدواج کردیم و صاحب یه هدیه آسمونی خیلی زیبا شدیم و پسرمونم 2 سال و 15 روزش هست



5 سالگی اولین دیدار مامان و بابا
